آنکه گرفتاري اش را به نامهربان شکوه کند، حکيم نيست . [امام علي عليه السلام]
بسيج نوجوانان پايگاه شهيد سعادتجو

سلام


وبلاگ اصلي من با ادرس زير است


خوش حال ميشم نگاهکي بندازيد


13730.blogfa.com



محمد حسين وکيلي ::: پنجشنبه 2/12/1386::: ساعت 2:59 عصر

در سال ۱۳۳۴ در مشهد چشم به جهان گشود.
تحصيلات خود را تا ديپلم پايان برد و در سال ۱۳۵۰در دانشکده پلي تکنيک تهران پذيرفته شد. او درزمان دانشوجويي در تشکيل و سازماندهي دانشجويان مسلمان نقش اساسي داشت .
پس از فاق التحصيلي در يک شرکت راهسازي در استان خوزستان شروع به کار کرد.او با تشکيل جهاد سازندگي به اين نهاد انقلابي پيوست وبه ميادين جنگ اعزام شد وجاده هاي استراتژيک نظامي زيادي را در جبه هاي جنوب احداث کرد


وقتي راننده اي نمي توانست او خودش پشت فرمان مي شست سوار لودر مي شد و خاکريز ميزد.
او سر انجام در تاريخ ۱۱/۶/۱۳۶۰طي اخرين مآموريت خود در جبهه الله اکبر در حاليه که اماده نماز بود به ديار باقي شتافت



محمد حسين وکيلي ::: سه‏شنبه 16/5/1386::: ساعت 12:55 عصر

اسم چمران برايم با جنگ همراه بود، فکر مي کردم نمي توانم بروم او را ببينم . از طرف ديگر پدرم ناراحتي قلبي پيدا کرده بود و من خيلي ناراحت بودم. سيد غروي يک شب براي عيادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقويمي از سازمان اَمَل به من داد، گفت هديه است. آن وقت توجهي نکردم، اما شب در تنهايي،   همان طور که داشتم مي نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه که  همه شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آن ها نبود. يکي از نقاشي ها زمينه اي کاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع کوچکي مي سوخت که نورش در مقابل اين ظلمت خيلي کوچک بود. زير اين نقاشي به عربيِِ جمله ي شاعرانه اي ، نوشته شده  بود :  «من ممکن است نتوانم اين تاريکي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي کوچک فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان مي دهم و کسي که به دنبال نور است اين نور هرچه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» کسي که به دنبال نور است، کسي مثل من، آن شب تحت تأثير اين شعر و نقاشي خيلي گريه کردم. انگار اين نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمي دانستم کي اين را کشيده.


بالأخره يک روز همراه يکي از دوستانم که قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفي کردند به آقايي و گفتند ايشان دکتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم، فکر مي کردم کسي که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم قسي اي باشد، حتي مي ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گير کرد. دوستم مرا معرفي کرد و مصطفي با تواضع خاص گفت«شماييد؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم، زودتر از اين ها منتظرتان بودم.» مثل آدمي که مرا از مدت ها قبل مي شناخته حرف مي زد، عجيب بود، به دوستم گفتم «مطمئني دکتر چمران اين است؟» مطمئن بود. مصطفي تقويمي آورد مثل همان که چند هفته قبل سيد غروي به من داده بود. نگاه کردم و گفتم «من اين را ديده ام.» مصطفي گفت «همه تابلوها را ديديد؟ از کدام بيشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خيلي مرا متأثر کرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاکيد پرسيد «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گريه کردم، اشکم ريخت. گفتم «نمي دانم. اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمي کردم کسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» مصطفي گفت «من هم فکر نمي کردم يک دختر لبناني بتواند شمع و معنايش را به اين خوبي درک کند.» پرسيدم « اين را کي کشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش، آشنا شوم.» مصطفي گفت «من.» بيشتر از لحظه اي که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم «شما! شما کشيده ايد؟» مصطفي گفت «بله من کشيده ام» گفتم «شما که در جنگ و خون زندگي مي کنيد، مگر مي شود؟ فکر نمي کنم شما بتوانيد اين قدر احساس داشته باشيد.»


بعد اتفاق عجيب تري افتاد. مصطفي شروع کرد به خواندن نوشته هاي من. گفت«هر چه نوشته ايد خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام.» و اشک هايش سرازير شد. اين اولين ديدار ما بود و سخت زيبا بود.


***


... بي هوا خنديد، انگار چيزي ذهنش را قلقلک داده باشد؛ او حتي نفهميده بود يعني اصلا نديده بود که سر مصطفي مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان مي گذشت که دوستش مسأله را پيش کشيد«غاده! در ازدواج تو يک چيز بالاخره براي من روشن نشد. تو از خواستگارهايت خيلي ايراد مي گرفتي، اين بلند است، اين کوتاه است... مثل اين که مي خواستي يک نفر باشد که سر و شکلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دکتر را که سرش مو ندارد قبول کردي؟»


غاده يادش بود که چه طور با تعجب دوستش را نگاه کرد. حتي دلخور شد و بحث کرد که «مصطفي کچل نيست. تو اشتباه مي کني.» دوستش فکر مي کرد غاده ديوانه شده است که تا حالا اين را نفهميده.


آن روز همين که رسيد خانه، در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفي، شروع کرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي خندي؟» و غاده که چشم هايش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفي، تو کچلي؟ من نمي دانستم!» و آن وقت مصطفي هم شروع کرد به خنديدن و حتي قضيه را براي امام موسي هم تعريف کرد. از آن به بعد آقاي صدر هميشه به مصطفي مي گفت: «شما چه کار کرديد که غاده شما را نديد؟»








 مناجاتهاي شهيد چمران

پرگشايم


خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود  در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.


 توکل و رضا


" ترا شکر مي کنم که از پوچي ها ، ناپايداري ها ، خوشي ها و قيد و بندها آزادم کردي و مرا در طوفانهاي خطرناک حوادث رها ننمودي، و درغوغاي حيات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردي، لذت مبارزه را به من چشاندي ، مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي... فهميدم که سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.


خدايا ترا شکر مي کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردي، و در سخت ترين طوفانها و خطرناکترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادي که با سرنوشت و همه پستي ها و بلنديهايش آشتي کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده اي رضا دادم.


خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي ، تو در کوير تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نااميدي، دست مرا گرفتي و کمک کردي... که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه پيش بيني نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي، و در ميان ابرهاي ابهام و در مسيري تاريک مجهور و وحشتناک مرا هدايت کردي." 


مي خواستم شمع باشم


" هميشه مي خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه اي از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . مي خواستم هميشه مظهر فداکاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. مي خواستم در درياي فقرغوطه بخورم و دست نياز به سوي کسي دراز نکنم. مي خواستم فرياد شوق و زمين وآسمان را با فداکاري و آسمان  پايداري خود بلرزانم. مي خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. مي خواستم آنچنان نمونه اي در برابر مردم به وجود آورم که هيچ حجتي براي چپ و راست نماند،  طريق مستقيم روشن و صريح و معلوم باشد، و هر کسي در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگيرد و راه فرار براي کسي نماند..."


 در سرزمين کفر ، تو بودي


" خدايا مي داني که در زندگي پرتلاطم خود، لحظه اي تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداري حق قيام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرايطي دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگويي ها و ناسزاهاي آنها ابا نکردم. در آن روزگاري که طرفداري ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگري تعبير مي شد و کمتر کسي جرأت مي کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتي در سرزمين کفر، علم اسلام را بر مي افراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام مي کردم و تو اي خداي بزرگ! خوب مي داني که اين فقط بر اساس اعتقاد و ايمان قلبي من بود و هيچ محرک ديگري جز تو نمي توانست داشته باشد."


 دنيا


" دنيا ميدان بزرگ آزمايش است که هدف آن جز عشق چيزي نيست. در اين دنيا همه چيز در اختيار بشر گذاشته شده، وسايل و ابزار کار فراوان است، عاليترين نمونه هاي صنعت، زيباترين مظاهرخلقت، از سنگريزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنايتکار تا دلهاي شکسته يتيمان، از نمونه هاي ظلم و جنايت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چيز و همه چيز در اين دنياي رنگارنگ خلق شده است. انسان را به اين بازيچه هاي خلقت مشغول کرده اند. هر کسي به شأن خود به چيزي مي پردازد، ولي کساني يافت مي شوند که سوزي در دل  و شوري در سر دارند که به اين بازيچه راضي نمي شوند. اين نمونه هاي زيباي خلقت را دوست دارند و مي پرستند.


 تو مرا عشق کردي


" خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي."


 سه طلاقه


" من دنيا را طلاق دادم. خداي بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهاي جديد بر دلم گذاشت و خواسته هاي عادي و مادي و شخصي در نظرم حذف شد. روزگاري گذشت که دنيا و مافيها را سه طلاقه کردم و ازهمه چيز خود گذشتم. از همه چيز گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسي ترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد."


 آرامش غروب


" خوش دارم آزاد از قيد و بندها درغروب آفتاب بر بلنداي کوهي بنشينم و فرو رفتن خورشيد را در درياي وجود مشاهده کنم و همه حيات خود را به اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحرانگيز، با پنجه هاي هنرمندش با تار و پود وجودم بازي کند، قلب سوزانم را بگشايد، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حيات من است، آزادانه سرازيرنمايم، عقده ها و فشارهايي را که بر قلب و روحم سنگيني مي کنند بگشايم . غم هاي خسته کننده اي را که حلقومم را مي فشرند و دردهاي کشنده اي که قلبم را سوراخ سوراخ مي کند، با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاري مبدل کند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را تسليم زيبايي کنم و روحم به سوي ابديتي که نورهاي زيبايي مي گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنينه از کهکشانها بگذرم و براي لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقي بمانم و از اين سير ملکوتي لذت ببرم."


 آفرينش دريا


" خدايا تو را شکر مي کنم که دريا را آفريدي ، کوهها را آفريدي و من مي توانم به کمک روح خود در موج دريا بنشينم و تا افق بي نهايت به پيش برانم و بدين وسيله از قيد زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگي را ناچيز نمايم. خدايا تو را شکر مي کنم که به من چشمي دادي که زيباييهاي دنيا را ببينم و درک زيبايي را به من رحمت کردي تا آنجا که زيباييهايت را و پرستش زيبايي را جزيي از پرستش ذاتت بدانم."


 سوگند


" خدايا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علي سوگند، به حسين سوگند، به روح سوگند، به بي نهايت سوگند، به نور سوگند، به درياي وسيع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههاي سر به فلک کشيده سوگند، به شيپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداييان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشيده گان سوگند، به اشک يتيمان سوگند، به آه جانسوز بيوه زنان سوگند، به تنهايي مردان بلند سوگند که من عاشق زيبائيم. چه زيباست همدردعلي شدن، زجر کشيدن، از طرف پست ترين جنايتکاران تهمت شنيدن، از طرف کينه توزان بي انصاف نفرين شنيدن، چه زيباست در کنار نخلستان هاي بلند در نيمه هاي شب، سينه داغدار را گشودن و خروشيدن و با ستارگان زيباي آسمان سخن گفتن، چه زيباست که دراين موهبت بزرگ الهي که نامش غم و درد است، شيعه تمام عيارعلي شدن."


 قرباني فرزند آدم


" اي خداي بزرگ ، اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي، اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش وجود حسين ها روشن نموده اي، اي آنکه راه پرافتخار شهادت را، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي، اي خدا، اي معشوق من، اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف، به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر مادي آزاد گردم. اي حسين عليه السلام، من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست سياستمداران و تجار ماده پرست شده است.


قبول شهادت مرا آزاد کرده است، من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم.


خدايا ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند، و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد...


هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد، ندا آمد دست نگه دار . ابراهيم آزمايش خود را داد، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود که قرباني شود، زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود، به درجه ارزش قرباني شدن رسيد، و در همان راه خدا قرباني شد و او حسين بود. خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم... اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي... و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."


 شرف شيعه


" خدايا تو را شکر مي کنم که شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز کردي که عليه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قيام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاک کنند و ارزش و اهميت شهادت را در معرکه حيات بفهمند و با ايمان خدايي و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدي و روحي نجات بخشند. علي وار زندگي کنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."


 افزايش ظرفيت


" خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."


 فقر مرا پروراند


" فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم. هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم. "


 گذشت


" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."


 بي نياز


" خدايا از آنچه کرده ام اجر نمي خواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نمي فروشم، آنچه داشته ام تو داده اي و آنچه کرده ام تو ميسرنمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکرده ام که پاداشي بخواهم.


خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو مي شد و به کسي نمي رسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپديد مي شد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا مي شنيدي و بر قلب خفته ام نورمي تافتي و به استغاثه من لبيک مي گفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر مي کنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچ چيز انتظاري نداشته باشم.


 مغموم


خدايا عذر مي خواهم از اينکه در مقابل تو مي ايستم و از خود سخن مي گويم و خود را چيزي به حساب مي آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدايا آنچه مي گويم از قلبم مي جوشد و از روحم لبريز مي شود. خدايا دل شکسته ام، زجر کشيده ام، ظلم زده ام، از همه چيز نااميد و از بازي سرنوشت مأيوسم، در مقابل آينده اي تيره و مبهم و تاريک فرو رفته ام، تنها ترا مي شناسم ، تنها به سوي تو مي آيم، تنها با تو راز و نياز مي کنم.


 خدايا ، فقط تو


" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."


 من آه صبحگاهم


" من فريادم! که در سينه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش يتيمان دل شکسته ام که درنيمه هاي شب از فرط گرسنگي بيدار مي شوند و دست محبتي وجود ندارد که براي نوازش آنها را لمس کند، از سياهي و تنهايي مي ترسند. آغوش گرمي نيست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سينه پر سوز بيوه زنان سرچشمه مي گيرم و همراه نسيم سحري به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هر سو مي روم و آنقدر خسته مي شوم که از پاي مي افتم. نا اميد و مأيوس به قطره اشکي مبدل مي شوم و به صورت شبنمي در دامن برگي سقوط مي کنم. من اشک يتيمانم که دل شکسته در جستجوي پدر و مادر به هر سو مي دوند، ولي هر چه بيشتر مي دوند کمتر مي يابند. واي به وقتي که يتيمي بگريد که آسمان به لرزه در مي آيد."







 زندگينامه سردار شهيد دکتر مصطفي چمران


 دکتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزدهم خرداد، بازار آهنگرها، سر پولک متولد شد. وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه نزديک پامنار آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند و در دانشکده فني ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانيک فارغ التحصيل شد و يکسال به تدريس در دانشکده فني پرداخت.وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود، در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريکا اعزام شد و پس از تحقيقات علمي در جمع معروفترين دانشمندان جهان در کاليفرنيا ، معتبرترين دانشگاه امريکا (با ممتاز ترين درجه عملي) موفق به اخذ دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما گرديد.  


گوشه اي از فعاليت هاي اجتماعي:


از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني در مسجد هدايت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي اساتيد ديگر شرکت مي کرد، از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و يکي از مؤسسين و فعالين انجمن  دانشجويان ايراني در کاليفرنياي امريکا به شمار مي رفت. دکتر پس از قيام 15 خرداد 1342 به همراه تعدادي دوستان هم فکر خود رهسپار مصر مي شود و به مدت 2 سال در زمان عبدالناصر در مصر سخت ترين دوره هاي چريکي و جنگ هاي پارتيزاني را مي آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي شود و فوراً مسئوليت تعليم چريکي مبارزان ايراني به او واگذار مي گردد.


لبنان :


بعد از وفات عبدالناصر ايجاد پايگاه چريکي مستقلي براي تعليم جانبازان ايراني ضرورت پيدا   مي کند و لذا دکتر چمران از طرف دوستانش رهسپار لبنان  مي شود تا چنين پايگاهي راتاسيس کند.


پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:


دکتر چمران با پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي ايران بعد از 23 سال هجرت به وطن باز  مي گردد. و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه هاي پاسداران در سعدآباد مي نمايد و سپس در شغل معاون نخست وزير در امور انقلاب ، شب و روز، خود را به ميان خطر مي اندازد تا سريع تر و قاطعانه تر مسئله را فيصله دهد و بالاخره در قضيه فراموش ناشدني (پاوه) قدرت ايمان ، اراده آهنين ، شجاعت و فداکاري او بر همگان اثبات مي گردد.


وزارت دفاع:


دکتر چمران بعد از اين پيروزي بي نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالي قدر انقلاب، امام خميني (ره) به سمت وزيردفاع منصوب گرديد.


مجلس :


دکتر مصطفي چمران ، در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي ، خصوصاً در ارتش حداکثر سعي و تلاش خود را بنمايد که از نيايش هاي خود بعد از انتخاب شدن به نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي اين گونه  خدا را شکر مي گويد: ((خدايا مردم آنقدر به من محبت کرده اند و آن چنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده اند که راستي خجلم و آنقدر خود را کوچک مي بينم که نمي توانم از عهده بدر آيم، خدايا تو به من فرصت ده، توانائي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.)) وي سپس به نمايندگي امام خميني(ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت که به طور مرتب گزارش کار ارتش را  ارائه نمايد.


خوزستان:


پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران ، چمران دوران حماسه ساز و پر تلاش ديگري را آغاز مي نمايد که نمونه کامل ايثارگري و شجاعت در عين فروتني و کار مداوم بدون سر و صدا و فقط براي خداست.


دکتر چمران بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آن ها به شهرها و روستاها و مردم بي دفاع ما، نتوانست آرام بگيرد ، به خدمت امام امت رسيد و با اجازه امام به همراهي رهبر معظم انقلاب اسلامي آيت الله خامنه اي که در آن زمان نماينده ي امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بودند، به اهواز رفت. از آن جايي که او هميشه خود را در گرداب خطر مي افکند و هراسي از مرگ نداشت از همان بدو ورود دست به کار شد و شب بعد از ورود، اولين حمله چريکي را عليه تانک هاي دشمن که تا چند کيلومتري شهر در حال سقوط اهواز آمده بودند آغاز کرد.


تشکيل ستاد جنگ هاي نامنظم :


گروهي از رزمندگان داوطلب به گرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان ستاد جنگ هاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد. اين گروه کم کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد که فقط کساني که از نزديک شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين، پيروزي ها و شکست ها، شهامت ها و شهادت ها و ايثارگري هاي آنان بودند به گوشه اي از اين خدمات که دکتر چمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آن ها نبود آگاهي دارند.ايجاد واحد مهندسي بسيار فعال براي ستاد جنگ هاي نامنظم ، يکي از اين برنامه ها بود که به کمک آن جاده هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ هاي آب کنار رود کارون و احداث يک کانال به طول حدود بيست کيلومتر و عرض يک صدمتر در مدتي قريب يک ماه ، آب کارون را به طرف تانک هاي دشمن روانه ساخت تا جايي که مجبور شدند چند کيلومتر عقب نشيني کنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فکر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور کنند.يکي از کارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود که در منطقه حضور داشتند. متاسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها مانده بودند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آن جا و خطر سقوط جدي اهواز ، موفق شد چندين بار نيروهاي بين دويست تا يک هزار نفري را سازماندهي کند و به خرمشهر بفرستد تا به کمک ديگر برادران مقاوم خود بتوانند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت ها مقاومت نمايند.


محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:


پس از يأس از تسخير اهواز ، صدام سفاک ، سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تکميل نمايد و براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله نمود و تانک هاي او سه روز شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم با چند تانک به داخل شهر راه يابند. گروهي از جوانان رزمنده مومن هنوز در شهر مانده و مقاومت مي کردند و آماده شهادت بودند.دکتر چمران که از محاصره سوسنگرد و تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود با فشار و تلاش فراوان خود و آقاي خامنه اي، ارتش را آماده ساخت که براي اولين بار دست به يک حمله خطرناک ، حماسه آفرين و نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهي کرد و سرانجام نيروها با نظمي نو و شيوه اي جديد از جانب جاده اهواز - سوسنگرد به سوسنگرد يورش بردند. شهيد چمران پيشاپيش يارانش به شوق ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد به سوي اين شهر مي شتافت که در محاصره تانک هاي دشمن در آمده بودند. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و هر چه سريع تر خود را به حلقه محاصره دشمن در افکند، چون آن جا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي رفت. در اين هنگام بود که نبرد سختي در گرفت. نيروهاي کماندوي دشمن از پشت تانک ها به او تاختند و او همچون شيري در ميدان روياروي دشمن متجاوز از نقطه اي به نقطه اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي جست و به سوي دشمنان تير اندازي مي کرد و مردانه مي جنگيد، کماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک ها به سوي او تيراندازي مي کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آن ها سريع ، چابک ، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسين و در راه حسين در روز قبل از تاسوعاي حسيني به آتش آن ها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي داد، در همين اثنا هم رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يک تنه هم چنان حسين وار مي جنگيد و دشمن را هراسان فراري مي داد، هر چه تنور جنگ گرم تر مي شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي کشيد، چهره ملکوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين (ع) گلگون تر و شوق به شهادتش افزونتر مي شد تا آن که در ميانه ميدان از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاک کربلاي خوزستان در هم آميخت ونقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش  فقط  در راه خدا آفريد.


با پاي زخمي  بر يک کاميون سرباز عراقي حمله برد ، سربازان زبون صدام از يورش اين دلاور از ميدان گريختند و او به کمک جوان ديگري که خود را به مهلکه رسانده بود به داخل کاميون نشست و با لباني متبسم ديگران را نويد پيروزي داد. خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام در نزديکي دروازه سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم، اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افکند که بي مهابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صدتن رزمنده مؤمن را از چنگال صداميان نجات داد.  دکتر چمران با همان کاميون، خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يک شب در بيمارستان نماند و به مقر ستاد جنگ هاي نامنظم آمد و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اين جا بود که همان شبي که در بيمارستان بستري بود جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيد فلاحي – فرمانده لشکر 92- شهيد کلاهدوز و ساير مسئولين سپاه – سرهنگ محمد سليمي که رئيس ستاد او بود ) و استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (آقاي محلاتي ) در کنار تخت او در بيمارستان تشکيل شد و در همان حال و همان شب پيشنهاد حمله ارتفاعات الله اکبر را مطرح نمود.


آغاز حرکت مجدد:


عليرغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ هاي نامنظم و حرکت به سوي تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند در حالي که در کنار بستر و مقابلش  نقشه هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن، حرکت نيروهاي خودي نصب  بود و او که قدرت و ياري به جبهه رفتن را نداشت دائما به آن ها مي نگريست و مرتب  طرح هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگ ارائه مي داد. کم کم زخم هاي پاي او التيام مي يافت و چون ديگر نمي توانست سکون را تحمل نمايد ، با چوب زير بغل بپا خاست و باز هم آماده ي رفتن به جبهه شد.


وي در نبرد بيست و هشت صفر(پانزدهم دي ماه 59) که عاقبت منجر به شکست قسمتي از نيروي ما شد و فاجعه هويزه به بار آمد ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسيه انتخاب نمود و با چند هليکوپتر که خود فرماندهي آن ها را به عهده داشت با همان چوب زير بغل دست به حرکتي انتحاري و بي سابقه زد، در حالي که از درد جنگ به خود مي پيچيد و از ناراحتي مي خروشيد آماده حمله به نيروهاي پشت جبهه و تدارکات دشمن در جاده جوفير به طلائيه شد، که به خاطر آتش شديد دشمن ، هليکوپترها نتوانستند از سد آتش آن ها از منطقه هويزه بگذرند و حمله هوائي دشمن هليکوپترها را مجبور به بازگشت نمود.


ديدار امام امت :


بالاخره در اسفند ماه 59 با وجود دردي که در هنگام راه رفتن احساس مي کرد، چوب زير بغل را نيز کنار گذاشت و همراه هم رزمانش از يکايک جبهه هاي نبرد در اهواز ديدن مي نمود و پس از زخمي شدن اولين بار براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. دکتر چمران از سکون و عدم تحرکي که در جبهه ها وجود داشت دائما رنج مي برد و تلاش مي کرد تا با ارائه پيشنهادات و برنامه هاي ابتکاري حرکتي به وجود آورد و اغلب اين حرکت ها را توسط رزمندگان شجاع و جان برکف ستاد عملي مي ساخت . اصرار داشت که هر چه زودتر به تپه هاي الله اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگه چزابه که نزديکي مرز قرار داشت ، رساند تا ارتباط شمالي جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي و يکم ارديبهشت ماه سال شصت با يک حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اکبر فتح شد و اين پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران همراه رزمندگان شجاع اسلام در شمار اولين کساني بود که پا به ارتفاعات الله اکبر گذاشت در حالي که دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي کرد. او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي دو روز بعد با تعدادي از جان بر کفان و ياران خود توانستند با فداکاري و قدرت ، تمام تپه هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف در آورند در حالي که ديگران در هاله اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي نگريستند.


پس از پيروزي و فتح تپه هاي الله اکبر اصرار داشت که هر چه زودتر نيروها  به طرف بستان سرازير شوند، تا مبادا دشمن بتواند استحکاماتي را براي خود ايجاد کند اما اين کار متاسفانه عملي نشد و شهيد چمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار ، گذشت و فداکاري رزمندگان جان بر کف ستاد جنگ هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت. فتح دهلاويه در نوع خود عملي جسورانه ، خطرناک و غرور آفرين بود، نيروهاي مؤمن ستاد، پلي بر روي رودخانه کرخه زدند، پلي ابتکاري و چريکي که خود ساخته بودند، از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي بزرگ فتح نمودند که اين اولين پيروزي پس از عزل بني صدر از فرماندهي کل قوا بود و به عنوان طليعه پيروزي هاي بزرگ تر به حساب آمد.در سي ام خرداد ماه سال شصت يعني يک ماه پس از پيروزي الله اکبر در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شرکت کرد و از عدم تحرک و سکون نيروها انتقاد نمود و پيشنهادات نظامي خود از جمله،  حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود که شهيد چمران در آن شرکت داشت.


به سوي قربانگاه :


در سحرگاه سي و يکم خرداد ماه سال شصت ايرج رستمي در دهلاويه به شهادت رسيد و شهيددکتر چمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت شد، غمي مرموز رزمندگان ستاد و خصوصاً رزمندگان و ياران رستمي را فرا گرفته بود. دسته اي از دوستان صميمي او مي گريستند و گروهي ديگر مبهوت به هم مي نگريستند. از در و ديوار، از جبهه و از شهر، بوي مرگ و نسيم  شهادت مي وزيد و گوئي همه در سکوتي مرگبار منتظر حادثه اي بزرگ و زلزله اي وحشتناک بودند. شهيد چمران يکي ديگر از فرماندهانش را احضار نمود و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي نمايد. همه اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي کردند و با نگاه هاي اندوه بار تا آن جا که چشم مي ديديد و گوش مي شنيد او و همراهانش را دنبال مي کردند و غم مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي کرد. دکتر چمران شب قبل، در آخرين جلسه مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي سابقه اي نصيحت کرده بود و خدا مي داند که در پس چهره ساکت و آرام و ملکوتي او چه غوغائي و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج ها، شنيدن دروغ و تهمت ها و دم برنياوردن ها و بالاخره از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او که مقابل چشمانش و در کنار او شهيد شدند و او آن ها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش هاي سخت محک مي زد و مي آزمود، او را هر چه بيشتر مي گداخت و روحش را صيقل مي داد تا قرباني عالي تري از خاکيان را به ملائک معرفي نمايد و بگويد : "اني اعلم مالا تعلمون".


به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت ا... اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات نمود، براي آخرين يک بار ديگر را بوسيدند و باز هم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همه رزمندگان را در کانالي پشت دهلاويه جمع نمود، شهادت فرماندهشان ايرج رستمي را به آنها تبريک و تسليت گفت و با صدائي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي و با نگاهي عميق و پرنور ، چهره اي نوراني ، دلي مالامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد مي برد، وخداوند که او را دوست مي دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.»


شهادت :


سخنش تمام شده، با همه رزمندگان خداحافظي و ديده بوسي کرد، به همه سنگرها سرکشي نمود و در خط مقدم، در نزديک ترين نقطه به دشمن پشت خاکريزي ايستاده بود و به رزمندگان تأکيد کرد که از اين نقطه که او هست ديگر کسي جلوتر نرود. چون در همان جا دشمن به خوبي با چشم غير مسلح ديده مي شده  و مطمئناً دشمن هم آن ها را مي ديد. آتش خمپاره از اولين ساعات بامداد شروع شده بود، دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند که خمپاره ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يکي از خمپاره هاي صداميان يکي از نمونه هاي کامل انساني که مايه مباهات خداوند است، يکي از شاگردان بسيار متواضع علي و حسين (ع) يکي از عارفان سالک راه حق و حقيقت و يکي از ارزشمندترين انسان هاي علي گونه و يکي از ياران باوفاي امام خميني از ديار ما رخت بربست و به ملکوت اعلي پيوست.ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران که خود را بر خاک انداخته بود اصابت کرد و ترکش هاي ديگر صورت و سينه دو همراه او که کنارش ايستاده بودند و خود را به پشت به زمين انداخته بودند شکافت و فرياد و شيون رزمندگان ، دوستان و برادران با وفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند، خون از سرش جاري بود و چهره ملکوتي و متبسم و در عين حال متين ، محکم و موقر ِ آغشته به خاک و خونش با آن که عميقا سخن ها داشت ولي ظاهراً ديگر با کسي سخني نگفت و به کسي نگاه نکرد. شايد در آن اوقات همان طوري که خود آرزو کرده بود حسين (ع) بربالينش بود و او از عشق ديدار حسين و رستن از اين دنياي درد و پيوستن به روح، به زيبائي، به ملکوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان فرصت نگاهي و سخني با ما خاکيان را نداشت. در بيمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهيد دکتر چمران ناميده شد زخم بندي و آخرين کمک هاي اوليه انجام شد و  به سرعت آمبولانس به طرف اهواز شتافت ولي افسوس که فقط جسم بي جانش به اهواز رسيد و روح او سبکبال با کفني خونين که لباس رزم او بود به ديار ملکوتيان و به نزد خداي خويش پرواز نمود و نداي پروردگار را لبيک گفت که : "ارجعي الي ربک راضية مرضية". از شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خواستند و حتي ملل مستضعف و آزاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند. امواج خروشان مردم حق شناس امت ما اندوهبار و اشک آلود پيکر پاک او را در اهواز و تهران تشييع کردند که " انالله وانا اليه راجعون " .



بله! اين چنين زندگي سراسر پرتلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين چنين در کربلاي خوزستان در جبهه ي نبرد روياروي حق عليه باطل، حسين گونه، به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلي عروج نمود و به آرزوي ديرين خود که قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود نايل گشت. خدايش رحمت کند و او را با حسين (ع) و شهداي دشت کربلا محشور گرداند.



محمد حسين وکيلي ::: دوشنبه 15/5/1386::: ساعت 1:32 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[2/12/1386- 2:59 ع] وبلاگ جديد
[16/5/1386- 12:55 ع] محمد طرحچي
[15/5/1386- 1:32 ع] شهيد چمران

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 1
بازديد ديروز: 0
کل بازديد :379

>> درباره خودم <<
بسيج نوجوانان پايگاه شهيد سعادتجو
محمد حسين وکيلي[3]
منتظر انتقادات و پيشنهادات شما هستيم

>>لينک دوستان<<

>>موسيقي وبلاگ<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<